😳🤓فرمانده 😁🥸
با سلام و وقت بخیر خدمت
دوستان….
لطف و توجه و تشویق های شما ،
مرا در نوشتنِ خاطراتِ بیشتر ،
ترغیب می کند !
بهار 65 به جبهه اعزام شدم و در
کردستان دو ماه در دژبانی خدمت
کردم …
برای تقسیم در قرارگاه اصلی جمع
شدیم و از دیپلم به بالا را جدا
کردند تا به عنوان مسئول پایگاه
ها ، انتخاب کنند .
من و چند نفر از دوستان ،
دانشجویِ تربیت معلم بودیم را به عنوان مسئول انتخاب کردند!
و محل خدمت ما که مشخص شد.
در پنچ کیلومتری یک ایست بازرسی
بود که خیلی مهم بود و جاده
اصلی سنندج به قُروه و همدان
بود!
مسئول اصلی یک نگاهی به من
کرد و مرا انتخاب کرد و هفت
نفر نیرو هم به من داد و در گوشه ای
ما را جمع ، و توصیه های مهمی را
به ما گوشزد کرد!
از جمله ….که تمام مواد منفجره و
و بمب که برای ترور و انفجار و…
از همین مسیر وارد می کنند و….
همچنین ….از دوستی با مردم
روستا پرهیز کنیم که :
با دشمنان از جمله صدام و کوموله
و دُموکرات و منافقین ، ارتباط
دارند و خطرناک هستند !
یک زن از آنها ، چهل لاله از گوش
های بسیجیان را برای خودش
گردنبند ساخته و چند بسیجی
دیگر را کشته و در چاه انداخته ا ند و
یا با حلقه های مخصوص گردن
می بُرند و…..!
خیلی صحبت دیگر ….که من
گوش نمی کردم ….!
بازرسی اصلی با من بود و خواندن
بارنامه ها و دیدن مدارک…..
یک اتاقک از بلوکه سیمان بود برای نگهبانی و
یک اتاق هم در چند قدمی
برای استراحت …
در چند روز اول بیشتر مینی بوس ها
و ماشین های عبوری مرا
شناختند و خیلی به من احترام
می گذاشتند و رایگاه من و افرادم
را به ستندچ که سی کیلومتر و
30 تومان کریه اش بود می بردند!
یک معلم که هم سال اول خدمتش
بود را هم ، سفارش و رایگان
می بردند….
فیلم عقاب ها در سینمای سنندج
بود و رفتم و دیدم و به افرادم
هم سفارش کردم که بروند و ببینند
و هر روز به دو نفر مرخصی
مکتوب می دادم و خودم
هم بی مرخصی می رفتم ….!
خلاصه …..
یک ماه که گذشت یک روز صبح
که قصد داشتم به سنندج بروم
و دوری بزنم و یک سینمایی هم
رفته و برگردم…..!
ساعت هفت صبح یک مینی بوس
قرمز که از روستای قبلی بود و
راننده اش به من خیلی احترام
می گذاشت رسید و سلام
کردم و سوار
شدم و راننده خیلی خوشحال شد
که با ماشینش به سنندج می روم!
طبق معمول صندلی جلو را برایم
خالی و نشستم که :
ازصندلیِ آخر یک نفر مرا صدا کرد!
وقتی برگشتم دیدم فرمانده کلّ ِ
گردان با معاونش نشسته و اشاره
کرد که بیا کارِت دارم !
رفتم و سلام کردم و کنارشان
نشستم و بعد از احوال پرسی
گفت:
کجا؟!؟
گفتم: سنندج !
گفت :
برگه ماموریت ! برگه مرخصی !
گفتم :
فکر نمی کنم نیاز باشه !
چون من خودم فرمانده هستم !
گفت :
به راننده بگو نگه داره و پیاده شو!
فردا بیا قرارگاه تا تکلیفت را روشن
کنیم!
اول خیلی از برخوردش ناراحت
شدم !
ولی یک لحظه بارخودم گفتم که دستِ ته را
بگیرم شاید بهتر باشه….!
لذا با خواهش و التماس از آنها
خواستم که مرا جلوِ راننده و
مسافرین خراب نکنند و اجازه
بدهند که امروز را به سفرم ادامه
دهم ! که خوشبختانه پذیرفتند..!
بعدا از کمی سکوت ، فرمانده کل
گفت:
چند روز پیش معاونم ، دو نفر از
نیروهای شما که از سنندج بر می گشتند را
، در ماشین دیده و بعد
از سوال ، برگه مرخصی با امضای
شما به او نشان داده اند !
و شنیده بودم که خودت هم
مستقل عمل می کنی و به هر
جا دوست داری بدون اطلاع ما
می روی و ……
تصمیم داشتم یک نامه به مرکز
تربیت معلم و یکی هم به سپاهِ
شهرستانت بفرستم و بگویم:
شما که قصد داشتید فرمانده به
اینجا بفرستید ! چرا به من خبر
ندادید که استعفای خودم را بنویسم….!
سرم را پایین انداختم و کمی
خجالت کشیدم !
و ادامه داد که:
بیشتر مسیر کوهستانی و در هر
گردنه و درّه ! دشمنان کمین کرده
و شاید ماشین را بزنند و تو در
قبال نیروهای دیگر چه
جوابی خواهی داشت !
و گفت در کردستان ، کمتر دشمن
را می بینی و در کمین هستند !
انشاالله به جبهه جنوب که رفتی
می تونی دشمن را بیشتر ببینی !
(که هفت ماه بعد زمان کربلای پنج
رفتم و تجربه کردم )
و برای خودت هم عذر بدتر از گناه!
کم کم داشتم متوجه می شدم که
چه کار خطرناکی می کرده ام….!
گفتم من بی خبر بوده ام !
الآن باید چیکار کنم !؟
گفت :
قیافه ات نشان نمی ده که آدمِ
بدی باشی! و اگه تکرار نشه ،
نادیده می گیرم….!
بعد از مدتی ، عذاب وجدان گرفته
و ساکت و مظلوم به گوشه ماشین
خیره ماندم !
که فرمانده با مهربانی دستم را
گرفت و گفت :
دوست عزیز ! ناراحت نباش !
دانسته که انجام ندادی که
ناراحتی ؟!؟
خاطره خنده دار نداری ،
کمی بخندیم ؟!
دو سه تا خاطره و لطیفه
تعریف کردم و از خنده دل درد شدند!
فکر نمی کردم با قیافه جدّی و
خشن ، خوش خنده هم باشد!
و هنگام پیاده شدن گفت:ببخشید من و معاونم امروز بدون
مرخصی گرفتن از شما ،
بیرون آمدیم…..!
و تا یک ماه که کردستان
بودم بی اختیار با یادآوری آن ،خنده ام
می گرفت….!
و جالب تر اینکه ، زمان ترخیص
شدن ! روبوسی کردیم و معذرت
خواهی کردم و گفت :
تو که از اینجا بری ، من و بچه ها
از چه کسی مرخصی بگیریم !؟
که ضمنِ خجالت کشیدن ، از خنده
توان سوار شدن به اتوبوس را
نداشتم !
و تا الآن ، بعضی وقتا
یادم می آید و می خندم ….!
خدا را شکر که اتفاقی
نیفتاد و بخیر گذشت….!
ضمنا من آن زمان هم مدرکِ
تحصیلی ام بالا بود و هم سنّم !
دیپلم ، آن زمان خیلی بالا بود و
میشد با آن ، معلم شوی و با ،
بیست سال سن هم ، بعضی ها
ازدواج کرده و یک یا دو تا بچه
داشتند……!