🌹🥰🤓خواب آلودگی🥸🥰🌹
سال 98 اربعین نایب الزیاره
دوستان بودم در کربلا….!
در برگشت ، غروب نزدیک مرزِ
ایران بودیم و هوا تاریک می شد
احساس کردم که راننده عراقی که
جوان هم بود خواب آلود است !
به خانم گفتم که تو در دو تا
صندلی استراحت کن تا من بروم
کنار آقای راننده و مواظب باشم
که خوابش نبره…..!
نیم ساعت بعد خوابم برده
بود و نزدیک بوده به گودیِ کنار
در پرتاب شوم !
راننده با لهجه گفت:
برو عقب بخواب …..!
رفتم روی صندلی خودم و نیم
ساعت بعد به مرز رسیدیم ….
اتوبوسِ ایرانی ، یکی از راننده
هاش از نیشابور بود و همسایه
ما و آشنا…..
رفتم کنارش تا خوابش نبره و
مشغول صحبت شدیم….
خواستم از شارژرِ ماشین استفاده
کنم که گفت باتری گوشیت را
خراب می کنه….!
یک ربع بعد خوابم برد و راننده
بیدارم کرد و گفت :
همسایه عزیز ! تو اومدی که من
خوابم نبره ! تو که بیشتر منو
خواب می کنی ! برو صندلی
عقب بخواب !
ردیف آخر کمک راننده و شاگرد و
دو سه نفر بودند و اندازه یک پسر
بچه لاغر جا بود !
گفتم به من هم جا بدین تا کمی
استراحت کنم !
با تعجب گفتند :
حاج آقا شما ماشاالله خیلی بزرگ
هستید و من اصرار و خواهش
کردم و قول دادم که خودم را
کوچولو کنم !
با فشار نشستم و دیدم که شاگرد
راننده یک شارژر داشت و یک سیم
و گوشی خودش را داشت شارژ
می کرد!
من کمی فکر کردم که ! این سیم
از کجا برق میگیره….!؟
با همین فکر ها خوابم می بره و
با فشار به کمک راننده و شاگرد ،
آنها را فراری می دهم !
بیدار که شدم دیدم چه عالی شده!
دو طرف خالی و جادار و سیمِ
شارژر هم کنارِ دستم…..!
سریع گوشیم را در آوردم و به
شارژر وصل کردم و مشغول پیام
دادن به اقوام و دوستام شدم….!
یک ساعتی سرگرم بودم و فارغ
از اطراف ، که با فریادِ شاگرد
راننده از جا پریدم و به خودم
آمدم !
با اعتراض گفتم چته !؟ چرا
داد می زنی ؟!
گفت از دستِ شما !
گفتم مگه چیکارت کردم ؟
گفت : جامو گرفتی و بیرونم
کردی و پاور بانکم را هم داری
خالی می کنی ! یک چیزی هم
طلبکاری !؟
گفتم :
وای ! این پاوربانک بوده ! مال
شماست ؟! منو ببخش!
گفت پس فکر کردی به کجا وصله ؟!
گفتم : کمی فکر کردم ! به جایی
نرسیدم و نخواستم زیاد کنجکاوی
کنم….!
سری چرخاند و گفت :
خسته نباشی کربلایی….!
از او معذرت خواهی کردم در حالی
که از خنده نمی توانستم از روی
صندلی حرکت کنم…..!